چند روز از زندگی ات طی شده و توانسته ای به تعداد این روزها، طلوع و غروب خورشید را از پشت کوههای بلند به نظاره بنشینی و از طبیعت زیبا لذت ببری...

اکثر اوقات مثل بچه ها شیفته طبیعتی و نمیدونی انرژی خودتو چه طور خالی کنی؛ از روی سنگها بپری، از روی رودخانه، یا نه، پاتو بذاری توی آب و جیغ بکشی...

 باز هم طبیعت و سیر نشدن از طبیعت و زیباییهایش..

و ترس

ترس از تکرار نشدن روزهای خوش بودن با طبیعت

ترس از نبودن آن ...

 

نویسنده معروف آمریکایی ارنست همینگوی در یکی از کتابهاش(تپه‌های سبز آفریقا ۱۹۳۵ ) به این مطلب اشاره داشته که تقریبا تمام روزهای زندگیش طلوع خورشید را در مسافرتهای گوناگونش به مناطق مختلف جهان مشاهده کرده ...